صبرینا......
خدایا نگاهم کن من نگاه کردنت را دوست دارم.......
رنگها چشمانم را نوازش میکردند و حالا.... زیر آوار رنگها مدفونم حتی سختر از حسرت باران است این همه آوارگی...... دو روزمانده به پایان جهان تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و فقط دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد!!!!!! آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری را از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت فرشته سکوت کرد؛ آسمان وزمین را به هم ریخت فرشته سکوت کرد؛ جیغ زد و جار و جنجال به راه انداخت فرشته سکوت کرد؛ به پر و پای فرشته پیچید فرشته سکوت کرد؛ کفر گفت و سجاده به زمین زد فرشته سکوت کرد؛ دلش گرفت و گریست وبه سجاده افتاد، این بار فرشته سکوت خود را شکست و گفت : بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقیست بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن . لابه لای هق هقش گفت : اما با یک روز..... با یک روز چکار میتوان کرد...؟ فرشته گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نیابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید! آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید اما میترسید حرکت کند ، میترسید راه برود نکد قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد...... بعد با خود گفت : وقتی فردای ندارم ، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و بویید وچنان به وجد آمد که دی می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند ،می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند........ او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی به دست نیاورد، اما........ اما در همان یک روز روی چمنها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفتو ابرها را دید و به آنها که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شدو لذت برد و سرشار شد و بخشید عشق شد وعبور کرد و تمام شد.............. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود. به نام خدای مهربون هوا ، هوای توست خوب من ! هوای باران زده شب سرد زمستانی ... آسمان تاریک و رنگهای خاموش ! دلم نی لبک مهر تو را چه خوب می نوازد خوب من ! می شنوی !؟ صدای زایش ابرهای به هم پیچیده را ! مثل رگبار نگاه تیز و خاموش تو ... چه خوب من و آسمان هم ساز و نوا شده ایم آسمان می بارد بر هجوم تاریکی شب و من می بارم بر دل سنگین و سردم ... پنجره را که باز می کنم ، سوسوی این چراغ های روشن خانه ها ، دلم را به سکوت دعوت نمی کند مگر بارش تک به تک دانه های باران بر صورتم ... یک ریز و بی امان می بارد بی دغدغه خراب شدن سقف خانه ای که شاید شکسته باشد برای عده ای چه خوش می بارد و برای عده ای چه خشک و تلخ !!! و برای من که باران در فصل خشک و خشن حادثه است ، چه زیبا و چه تن آرا وجودم را گرم می کند نمی دانم این روزها چرا آسمان هم با من غریبی می کند و کم و بیش بر وجودم می بارد ! نمی دانم چرا نبض خسته زمین را با دانه های لطیف باران نوازش نمی کند باران حتی برای آن سقف شکسته هم بارن است ونعمت ، آب آب مشق کودکی ام ببار باران در ماه تولدعشق تولد عاشقی پرنده های سقف شکسته دل شکسته و دستانم که به سوی تو آرام التماس می کند را بپذیر ببار که باریدنت زیباست بابای خوبی های من دیروز همراه باران همسفر مزار تو شدیم صفا هم بود و بازهم کنار تو ثانیه های بی تکرار را شمردیم و این چنین است که تو ۹۱۲۵ روز است که پر کشیده ای ۹۱۲۵ روز است که من چشم به آسمان دوخته ام ۹۱۲۵ روز است که خاک مزارت سرمه چشمان بیمارم شده ۹۱۲۵ شب است که هر شب باران بارید و روزهای دیگر خواهند آمد که من همچنان منتظر نشسته ام تا از از پنجره متروک خانه دلتنگ و تنهای دلم سرک بکشی و شبهای که صبح نمیشوند پدرم شهادت مبارک دختر دلتنگ و منتظرت صبرینا........ مرا عشق حسین دیوانه کرده تهی از خویش و از بیگانه کرده اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم شما با خانمان خود بمانید که ما بی خانمان بودیم و رفتیم نداشتیم توشه راه غریبی توکل بر خدا کردیم و رفتیم سلام پاییز قشنگم خیلی وقت منتظر اومدنت هستم آخ که دلم لک زده برای روزهای بارونی برای سردی هوا و اینکه لباس گرم بپوشم و دستمو زیر بغلم قایم کنم از سردی هوا چه کیفی داره وقتی بعد از یه روز باروونی حسابی سرما میخوری حتی تب شم قشنگه میسوزی و میخندی همه بهت میگن دیوونه آخ که دیوونگی به این قشنگی کجا دیدین چه کیفی داره برگها زیر پاهات خش خش میکنن چه کیفی داره وقتی میدونی با هر قدم هم دردی هست تو یه باغ پاییزی میشه خندید میشه گریه کرد میشه رو برگها دوید مثل بچگی عین سادگی میمونه این لحظه ها خوشحالم که پاییز با همه زیبایش داره بهم سر میزنه
پی نوشت: دوستانی که میشناسم بهشون رمز ادامه مطلب رو میدم http://dehmolla.persiangig.com/image/oxire%20eshgh/road.jpg
پی نوشت: اینم چند عکس خیلی خوشگل از حرم دلم نیودمد شما نبینید http://imamreza.net/images/gallery/01/02/002.jpg http://www.sharemation.com/sinagraphicupdatebahman444/dey85/haram%5BSinaGraphic%5D.jpg http://www.sharemation.com/zdaneshvar/EmamReza.jpg

قربون بابایی که با همه بی معرفتی دخترش براش دعا میکنه
قربون بابایی که دلش تنگ و غریب مونده تو این دنیا با یه عالمه ارزو
اخ بابایی چقد دلم گرفته به اندازه همه اسمون به اندازه سلامی که منتظر پاسخشم و هیچ پاسخی نیتست.....
محرم نزدیکه دعا کنین منم با این همه رو سیاهی پر بکشم
هر چی بیشتر میمونم بار گناهم سنگینتر میشه
چه غم غریبی دلمو داره میترکونه
کجا و کی به آسمون نزدیک میشم
نمیدونید چقد دنیا برام کوچیک و تنگ شده
درد را از هر طرف که بنویسی درد است
محرم هم امد و من هنوزم اینجا رو این خاکی دوار ایستادم
از روسیاهی نمیتونم چشم تو چشم ارباب بی کفن بشم
اونم من با یه دنیا ارزوی خاک پاش بودن
کوشه نگاهشو دیدن
غم غریبیه بابا جون غم غریبیه
دلم تنگ رفتن است و هنوزانتظار
بال پروازی ندارم خاکسترم رو هم اگر به محبت به زیر پا نگیرند نمیدونم دیگه چه کنم
روزها میرن و میان شب میشه و من هنوز سرگردون این دوار میوندم
تا کی بشه پاک بشه این روسیاهی
نمیدونید چه دل تنگی دارم
برام دعا کنین همین
دلم برات تنگ شده بابایی ممنون که قدم پیش گذاشتی
مجازاتشم هر چی باشه قبوله
دوستون دارم به اندازه همه ........
یا علی التماس دعا


ادامه مطلب


| Design By : Night Melody |





